محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

887

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه با تو چيزى بگويم . » پيمبر از پيش آنها برخاست و گفت : « اين گفتگو را نهان داريد » كه بيم داشت قرشيان خبردار شوند و آزارشان سختتر شود ، اما نپذيرفتند و سفيهان و غلامان قوم را بر ضد او برانگيختند كه ناسزا مىگفتند و بانگ مىزدند تا جماعتى فراهم آمدند و او سوى باغى پناه برد كه از آن عتبة بن ربيعه و شيبة بن ربيعه بود و هر دو ان در باغ بودند و سفيهان ثقيف از تعقيب وى بازماندند ، و او به سايهء دار - بستى پناه برد و بنشست و پسران ربيعه او را مىنگريستند و رفتار سفيهان را ديده بودند . پيمبر ، چنان كه گويند ، آن زن جمحى را بديد و به دو گفت : « ديدى خويشان تو با ما چه كردند ؟ » و چون پيمبر آرام گرفت خداى را بخواند و از ضعف خويش شكايت به دو برد و يارى خواست . و پسران ربيعه از رفتار قوم رأفت آوردند و غلام نصرانى خويش را كه عداس نام داشت بخواندند و گفتند : « چند خوشه از اين انگور برگير و در اين طبق نه و پيش اين مرد برو بگو از آن بخورد . » عداس چنان كرد و طبق را ببرد و پيش پيمبر نهاد و چون پيمبر دست سوى آن برد گفت : « بسم الله » و سپس بخورد . عداس به چهرهء او نگريست و گفت : « به خدا مردم اين شهر ، اين سخن نگويند . » پيمبر گفت : « تو از كدام شهرى و دين تو چيست ؟ » عداس گفت : « من نصرانيم و از مردم نينوى . » پيمبر گفت : « از ديار يونس بن متى ، مرد پارسا ؟ » عداس گفت : « چه دانى كه يونس بن متى كيست ؟ » پيمبر گفت : « وى برادر من است ، او پيمبر بود ، من نيز پيمبرم . »